میکروب...
وقتی در بند اسارت الطاف، به انتظار نشستی... کماکان التماسهای ایده ال، به نوعی نفرت انگیز اما نشستهشدگان، هرگز خبر از سوی تیر طلوع چشمانت ندادند... چنانکه برای خیال توهم های با تو بودن به روشنترین، سیاهیهای نگاههات خیره مال، پلاسیده میشدم... باشد که در نگاهت، به کف خودت دراز بکشم ولی تو، همچنان تو را در من محو کردی... + هميشه جايي كه گير ميكني بهت گير ميدن رفيق...
از یادش رفته بود ...
اصلا نمیدونست که چطوری و در چه زمانی ، تا این " حد " اومده بود ... همیشه از ارتفاع میترسید و نگران بود ... رنگ هوا از زرد ِ روشن به سمت ِ تیره میرفت ولی میدونیم که زمان ِ کمی نگذشته بود ... نمیتونست زیاد راه بره ولی در این مبهم ها ، طولانی ترین مسافت رو اومده " موضوع کاملا عجیب بود " کلاهش انقدر بزرگ نبود که شاخهای بزی که تازه براش روییده بود رو مخفی کنه ... بوی اسکناس بهترین عطر برای جشن ِ تولد هاست ... دیگه رنگ ِ قرمز ِ تیره ، مخلوط با سیاه ِ روشن براش عادت شده بود ... زمان ، تکنولوژی ِ مدرن رو به جلو هل داده و جاده خاکی جاش رو با اسفالت عوض کرده راه رفتن رو با سم های بدون نعل ، که یادش نمیومد از چه زمانی اینطور شده ، کند تر کرده بود ... بدون غلبه به ترسش ، از بلندترین نقطه نگاه میکرد یادش رفته بود که چهره ی اراسته ای داشته ... " همیشه نگران ِ پایین اومدنش هست " " برداشت ازاد " + به قول یکی ، برو بچه کونی تو هم مثل بالایی هستی ... !!! در نخستین نقطه ی بلندی ِ پروازت اولین فکری که سلولهای ِ خاکستری ِ تنبل رو تکون میده دراز ترین کلمه های کوتاه ِ " من میتونم " ... ولی غافل از اینکه هر تونستنی فقط بزرگترین آمال ِ کوچک و خار ِ تو رو پشت ِ پوسته ی نازک ِ تیره و تار ِ چشمانت که عظیم ترین پرده ی نمایش رو برات تداعی میکنه به رقص و بازی در میاره ... و تو در اخر باز میبنی که چشمات بسته ست ... درختی که خشکیده بود ، پوسته پوسته میشه ... و کسی که لذت ِ نمایش ِ نا اشکار ِ تو رو میبره با خنده های کوتاه ، که زیباترین معنی ِ متعفن رو میده فقط راه های امید ِ کاذب رو برات باز میکنه .... + نقطه ی اول و اخر ِ خیابون ، جایی هست که وایسادی ... + چرا اسم ِ دغل بازی های من همیشه هدفه رفیق .. + این دفعه دیگه بد جوری سوخت دادی ، انکار نکن رفیق... بعد نوشت : طناب ِ دار ِ گردنم رو به شاخه ی درختی بستم که هر روز بهش اب میدم تا بزرگ بشه ... + این رویا ها بد جوری داره خفه م میکنه ... + یعنی میشه ؟ یکی گفت روغن بزن بهتر بشه ، لااقل اینطوری دردم نمیگیره رفیق ... هستم ، هستی ، هست ...؟؟؟ احساس ِ سبکی ِ عجیبی میکنم ... نمیدونم چرا کنار ِ پیاده رو ، وایسادم و راحت به مردم نگاه میکنم اما هر کسی که از بغل ِ سطل ِ اشغال ِ زرد رنگ ، رد میشه به کنار ِ اون تف میکنه... انگار چیزی روی زمین افتاده چیزی که راحت ، اینطور حال ِ همه رو خراب میکنه ... میرم و اروم نگاه میکنم ... سرم رو خم میکنم ، یک مغز ِ له شده همراه با چند ته سیگار و ادامس ِ جویده شده که چسبیده به اون و چند کاغذ ِ خط خطی روی زمین... انقدر چندش اوره که منم مجبور میشم بهش تف کنم از کیسه زباله ی پاره شده به زمین افتاده ... به خونه بر میگردم ولی نمیدونم چرا روی صندلی کنار ایینه نشستم با اینکه خیلی حالم رو به هم زد ولی انگار اون صحنه ی کثیف رو دوست داشتم ... تازه میفهمم دیشب هنگام ِ بیرون ریختن ِ کاغذهام افکارم رو باهاشون به سطل ِ اشغال ریخته بودم... + یکی نیست بهم بگه برو گورت رو گم کن رفیق ... + درد اینجاست که گاهی مجبوری بسوزی ... بعد نوشت : همه از مرگ میترسند من از زندگی سمج خودم... " هدایت " میروم رو به اسمانی که زمینش در پستوی افکار ِ اینده نگری های پیشین به زمان سیر میکند ... در جاده ای که فقط ، خودت رو بدون ِ حرکت ِ رو به جلوهای متداول در اخرین نقطه ی اول میبینی ... طرحی رو نم نم در کوچکترین حجم ِ ممکنی رسم میذاری که در اون به رویا پردازی های افکار ِ اجباری میپردازی ... در تنگترین ِ حجمت ، به دورترین اسمان های تاریک قدم میذاری در حالی که با چشمان باز چنان بی حرکت وار ، از خلا عبور میکنی که خودت در همان عبور ِ ساکن ، جز دیدن ِ ندیدن ها که باعث ِ تمام ِ مشکلات ِ توهم زا های تو هستن کاری از پیش نمیبری... و تو با چشمان بسته به واقعیت های رویاییت نگاه میکنی ... + غافل از اینکه کلی کار کردی و کاری واسه کردن نداری ... + در بساط کردن ها ، نفهمیدیم که کرده میشدیم یا کرده میکردیم رفیق ...!!!
| Design By : Night Skin |

